سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385
راستش را به ما نگفتند
راستش را به ما نگفتند
راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را نگفتند.
گفتند:تو که بیایی خون به پا می کنی٬ جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند.
ما از همان کودکی٬ تو را دوست داشتیم. با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم.
عشق تو با شرشت ما عجین شده بود و آمدنت٬ طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
اما... اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان٬ وقتی که تو بیایی.
همه٬ پیش از آنکه نگاه مهر گستر و دست های عاطفه تو را توصیف کنند٬ شمشیر تو را نشانمان دادند.
آری٬ برای اینکه گل ها و نهال ها رشد کنند٬ باید علف های هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و سهمگین٬ ممکن نیست.
آری، برای اینکه مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند، باید پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید.
آری٬ برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند٬ هر چه سریر ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد.
و اینها همه٬ همان معجزه ای است که تنها از دست تو بر می آید و تنها با دست تو محقق می شود.
اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی.
آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد.
کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس دریای خون نشسته است٬ چگونه ساحلی است؟!
التماس دعا
سه شنبه هشتم فروردین 1385
کلید درهای خوشی و خرمی
تابندهاى تابيد، و رخشندهاى درخشيد، و پديدهاى پديدار گرديد، و كژى و كاستى به راستى و درستى گراييد. خداوند گروهى را به گروهى غير از آن تبديل كرد، و روزى را برد و روزى ديگر آورد. ما همچون كسانى كه دچار خشكسالى شده و چشم به راه باران باشند به انتظار پيش آمدهاى روزگار نشستيم، و آرزوى پيروزى حق و شكست باطل را در دل به هشتيم. شايد امامى شايسته بيايد، و مردم را به سوى روشنايى راهنمايى نمايد. زيرا امامان واسطههايى ميان خدا و خلق او هستند، و متوليان ويژه وى بر همه آفريدگانش به شمار مىآيند. بندهاى به بهشت مىرود كه آنها را بشناسد و آنها هم او را بشناسند، و كسى روانه دوزخ مىشود كه منكر آنها گردد و ايشان هم او را از ياران خويش ندانند. خداوند بزرگ از درِ منّت شما را به اسلام در آورد، و با اين آيين پاك پليديها و آلودگيها را از وجودتان دور كرد. زيرا اسلام پايه سلامت است، و مايه خوشبختى و سرفرازى در دنيا و آخرت است. خداى تعالى اين شيوه استوار و برازنده را براى مسلمانان برگزيد، و شكوفههاى حقيقت را كه دانش آشكار و بينش نهان است در گلزار اسلام بردميد. شگفتىهاى آن هيچ گاه فنا نمىشود، و دُردانههايش هرگز بر باد نمىرود. بارانهاى نعمت بار بهار در آن است، و در شبهاى تيره و تار چراغ فروزندهاى براى رهروان است. درهاى خوشى و خرمى را جز با كليدهاى آن نتوان گشود، و راههاى تاريكى و پرپيچ و خم زندگى را بى پرتوهاى فروزانش نشايد پيمود. خداى توانا اسلام را پايدار و از گزند دشمنان ايمن داشته و مىدارد، و پيروان با ايمانش را هميشه در ردههاى بالاى نيكان گذاشته و مىگذارد. آنان را از بيمارى گمراهى بهبود مىدهد، و در دو جهان در تنگناى نيازمندى نمىنهد.
چهارشنبه دهم اسفند 1384
محققان يك روش ۷ مرحلهاى ارائه كردهاند كه با توجه به آن، مىتوان شادابى درون را به زندگىهاى مدرن امروزى باز گرداند.
۱. ايمان به خدا و اعتقاد به زندگى پس از مرگ، به زندگى انسانها هدف و معنى مىدهد و حس تنهايى را از آنها دور مىكند. اثر اين موضوع، در هنگام مشكلات و نگرانىها بيشتر است و موجب شادابى انسان مىشود.
۲. انسان نبايد ظاهر خود را با ظاهر ساير افراد مقايسه كند؛ بلكه بايد همواره عقيده داشته باشد كه داراى چهرهاى دلنشين است.
۳. احساس زيادهطلبى را سركوب كنيد. مطالعات محققان دانشگاه «نورثرن بريتيش كلمبيا» نشان مىدهد افرادى كه همواره بسيار بيشتر از آن چه در اختيار دارند، طلب مىكنند، كمتر از افرادى كه از زندگىشان توقع زيادى دارند، احساس خوشحالى مىكنند.
۴. پول زياد، خوشحالى چندانى به دنبال ندارد و به گفته محققان «كورنل» در «نيويورك»، زمانى كه انسان قادر باشد خوراك، پوشاك و مسكن خود را تأمين كند، ديگر هر چه بيشتر پول داشته باشد، تفاوتش در زندگى كمتر مىشود.
۵. شادابى و خوشحالى تا حدودى ژنتيكى نيز هست؛ زيرا شخصيت هر انسان، با ويژگىهاى ژنتيكى او در ارتباط است و همراه داشتن حس شادابى و خوشحالى نيز با نوع شخصيت در رابطه است.
۶. تحقيقات بسيارى حاكى از اين مطلب است كه ميان احساس نوعدوستى و شادابى، ارتباط نزديكى برقرار است. محققان دانشگاه «وندربيلت» در «نشويل» در ايالت تنسى، با مطالعه ۳هزار و ۱۶۷ نفر متوجه شدند كه انسانهاى شاداب، بيشتر از سايرين در فعاليتهاى داوطلبانه شركت مىكنند.
۷. انسان نبايد از افزايش سن خود احساس ناخشنودى كند. در يك مطالعه انجام شده توسط محققان دانشگاه «استندفورد» در «كاليفرنيا»، مشخص شد كه افراد پير به اندازه افراد جوان، داراى احساسات مثبت و شاداب هستند؛ اما احساس ناخشنودى در آنها بسيار كمتر از جوانان به وجود مىآيد.
دوشنبه یکم اسفند 1384
کی می شود
آيا اين گذران روزهاى ما، يك روز به تو مىرسد؟ آيا اين مسير عمر، جايى به تو پيوند مىخورد؟
آيا از اين همه درهاى بسته، روزنى به سوى تو هست؟ آيا از اين همه لحظه، يكى به حضور تو متبرك مىشود؟
آيا تو آمدنى هستى؟ آيا روى تو ديدنى است؟ آيا جمال تو به تماشا نشستنى است؟
پس كى به چشمه سار وجود تو مىتوان رسيد؟ پس كى از زلال خوشگوار حضور تو مىتوان نوشيد؟ چه طولانى شد اين عطش! چه طاقت سوز شد اين تشنگى!
كى مىشود صبح، ناشتاى چشمهايمان را به نگاه تو بگشاييم؟ كى مىشود شام، تصوير تو را به قاب خوابهايمان ببريم؟ كى مىشود شب و روزمان در فضاى ظهور تو بگذرد؟
كى مىشود عطر ظهور تو در شامه وجود بپيچد؟
كى مىشود صداى گامهاى آمدنت در گوش هستى طنين بيندازد؟
كى مىشود چشم در چشم هم اندازيم و تو را به معاينه ديدار كنيم؟
كى مىشود پرچم پيروزىات را بر بام هستى بنشانى؟
كى مىشود آن روز، كه ما تو را در ميان خويش بگيريم و تو به عينه امامت كنى، زمين را از عدل و داد پر گردانى، دشمنانت را به خاك سياه عقوبت بنشانى و ريشه حق ستيزان و مستكبران و گردنكشان و ستمگران را بسوزانى. و ما بگوييم: الحمدلله رب العالمين.
جمعه چهاردهم بهمن 1384
كدامين عشق از عشق حسين(ع) بالاتر؟!!
السلام عليك يا ثارالله
طنين دلنشين «السلام عليك يا ثارالله» گوش دلم را نوازش مىدهد و آرام با خود تكرار مىكنم «السلام عليك يا ثارالله، يا ثارالله» و دلم يكباره به درد مىنشيند. اشك بر ديوارههاى چشمم خيمه مىزند و اين انديشه كه ثارالله كه بود؟ چگونه بود؟ چگونه زيست؟ چگونه آمد و چگونه ثارالله شد؟ جز اين بود كه خداى عشق او را نماد و سنبل عشقِ به خود قرار داد.
اگر عشق نمىبود چه توقعى مىتوانست ايثار را قوت معنى بخشد و او را به حيطه كلام راه دهد، كه ايثار ميراث بر عشق است، او اگر عشق نمىبود، كدامين پاكباخته سرمايه مادى و معنوى خود را در طبق اخلاص مىنهاد واز خود به ديگرى مىرسيد؟ و اگر عشق نمىبود، حسين(ع)، چگونه حسين(ع) مىشد؟
ما در پياله عكس رخ يار ديدهايم
اى بىخبر ز شرب مدام ما
و كدامين جرعه، جز پياله مستى آور عشق مىتوانست تا حسين(ع) را به شوق وصال يار تا كربلا همراهى كند؟ و حسين(ع) را قبله عاشقان و آزاد مردان دنيا سازد به راستى چگونه مىتوان از عشق گفت و حسين(ع) را نديد آنگاه كه با يار به زيبايى عشق سخن مىگفت و همه هستى خود را تقديم معشوق خود مىساخت.
حسين(ع) را ديدم كه در شبهاى تنهايى انسانها با يار وعده ديدار مىنهاد. يار به آسانى و ارزانى وعده ديدار نمىداد. حسين(ع) طالب يار، قدرت پرداخت دين اين ديدار را ضمانت كرد و يار ميدان آزمون را بر پا. يار گذشت طلب كرد، حسين(ع): اصغر داد، على اكبر داد. يار وفا طلب كرد، حسين(ع)، عباس داد. يار طاقت طلب كرد، حسين(ع)، زينب داد. حسين(ع) وصال طلب كرد، يار رخ بنمود و يار عشق طلب كرد، حسين(ع) جان داد و كدامين عشق از عشق حسين(ع) بالاتر؟!!
«تصميم ات را بگير»
تعزيه و عزاداری كه هر ساله از شب اول محرم اجرا مىشود. مشكل هم درست از همين نقطه آغاز مىشود. از همين لحظه انتخاب «نقش».
شمشير و لباس و كلاهخودِ سبزها را مىريزند اينطرف. لباس و ادوات قرمزها را هم آنطرف. منتظر انتخاب. در تعزيه كربلا، سياهى لشكر يا نقشهاى ميانى اصلاً وجود ندارد. فقط دو جور نقش:
«شبيه حسين و شبيه يزيد».اگر اين نشدى يعنى آن يكى هستى.
يك دايره است آن وسط. هم همه ايستادهاند به تماشا دور تا دور.
در تعزيه هم چيز شفاف مىشود. پشت صحنهاى نيست. پشت سبزها هم نمىشود قايم شد. وقتى دلت، وقتى لباس روحت قرمز است نور افكنها كه كار بيفتد، همه مىبينند چه كاره هستى!
در همه تاريخ آدمهاى مثل ما زير آبى رفتند. آن پشت و پستوها قايم شدند. جورى كه درست معلوم نشود اهل كدام هستند تا هم از اين ور بخورند هم از آن ور. بعد يكدفعه يك بيابان بى آب و علف پيدا شد كه معادلات همه را ريخت به هم. جاى قايم شدن نداشت. حالا انگار كن مثل «زهير» هى راه قافله ات را كج كنى و از بيراههها بروى تا به كاروان حسينعليهالسلام برخورد نكنى. بالاخره چى؟ بيابان مگر چقدر جاى فرار دارد؟
بالاخره مىفرستند دنبالت: «زهير! تصميم ات را بگير»
انگار كن بروى لاى سياه يزيد و توى خيمهها قايم شوى، صدايت مىكنند:
«حرّ! تصميم ات را بگير.» بدتر از همه آن شب كه چراغها را خاموش مىكنند و در دل تاريكى مىگويند: «اين شب و اين بيابان، تصميم ات را بگير.»
عاشورا اگر اين «تصميم ات را بگير» را نداشت، خيلى خوب بود.
هر چقدر كه مىخواستند ما گريه مىكرديم و به سر و سينه مىزديم. ضجّه وفغان واندوه، ولى موضوع اين است كه از همان صبح عاشورا كه خورشيد در مىآيد، همه، ذرات دور و بر آدم داد مىزنند «تصميم ات را بگير».
حالا انگار كنيم ما لباس سبز و برقع سبز و همه چى را سبز برداشتيم و ايستاديم اين طرف. چى صدايمان كنند؟ «شبيه حسين»!
اصل گرفتارى، اصل دروغ، همين جاست. كجاى جان ما شبيه حسين است؟ وقتى كه رنگ روح ما قرمز است، حالا حتى نيمه قرمز - اُمَّةً اَسَرَجَتْ وَاَلْجَمَتْ و تَنَقَّبَتْ!- گيريم لباس سبز بپوشيم، نور افكنها ما را لو خواهند داد.
در زيارتنامه نوشته: حسين عليهالسلام صورت خداوند است، وجهُ اللّه. چه شباهتى بين ما و صورت خداوند است؟ «كريم» هستيم يا «رحيم» يا «عليم» يا دست كمكماش «رَؤوفٌ بالعِباد»؟
ما چه جور سنخيتى با آن روح بزرگ داريم؟اين است كه هر سال، اين وقت «آخر ذى الحجه» همه مىنشينيم و عزا مىگيريم چه كنيم. دور تا دور صحنه دايرهاى مىنشينيم و خيره به لباسها، گريه مىكنيم.
تا كى؟ تا هلال ماه محرم در مىآيد. بعد يكهو چيزى يادمان مىآيد؟ يا شايد يادمان مىآورند. به ما مىگويند: «عشق هم خيلى كارها مىكند، اين را يادتان رفته؟» به ما مىگويند: «عشق، آدم را شبيه معشوق مىكند، پارسال كه بهتان گفتيم»
به ما مىگويند: «محبت، آخر آخرش به سنخيت مىرسد، به شباهت»
به ما مىگويند: خدا نقاشىاش خيلى خوب است. رنگ روحتان را عوض مىكند. رنگتان مىكند- صِبْغَةَ اللَّهِ و مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللهِ صبغةً».
يكهو همه چيز يادمان مىآيد. همان طعم پارسالى مىآيد زير زبانمان. گُر مىگيريم، همان جور كه از عشق گُر مىگيرند. لباسهاى سبز را مىپوشيم. مىرويم روى صحنه و داد مىزنيم: «سلام بر روى خداوند».
سه شنبه بیست و هفتم دی 1384
مولی؛دوستی یا رهبری
شيعه ماهيت حادثه غدير خم و سخنان پيامبر اكرم(ص) را نصى صريح و قاطع بر امامت حضرت على(ع) مىداند. در نگاه شيعيان، قرائن و شواهد به گونهاى است كه هرگز نمىتوان تنها دوستى و محبت على(ع) را رهاورد غدیر دانست. البتّه شيعه ادله بىشمار ديگرى نيز دارد. دليلها و قرائنى كه بر درستى ديدگاه شيعه در مسأله غدیرگواهى مىدهد، عبارت است از:
۱.معناى ولايت![]()
اگر چه گاهى ولايت به معناى دوستى به كار مىرود، ولى لغت شناسان و كتابهاى معتبر لغت، اغلب كلمه ولايت را به معناى سرپرستى، عهدهدارى امور، سلطه، استيلا، رهبرى و زمامدارى معنا كردهاند. در اين جا معناى اين كلمه با برخى از مشتقاتش، از كتابهاى لغت اهل سنت، نقل مىشود:
- راغب اصفهانى مىنويسد: «وِلايت، يعنى، يارى كردن و وَلايت، يعنى، زمامدارى و سرپرستى امور و گفته شده است كه وِلايت و وَلايت، مانند دِلالت و دَلالت است و حقيقت آن «سرپرستى» است؛ ولى و مولا نيز در همين معنا به كار مىرود».
- ابن اثير مىنويسد: «ولىّ، يعنى، ياور و هر كس امرى را بر عهده گيرد، مولا و ولىّ آن است» و بعد مىگويد: و از همين قبيل است حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» و سخن عمر كه به على عليهالسلام گفت: «تو مولاى هر مؤمنى شدى»، يعنى «ولى مؤمنان گشتى».
- جوهرى مىنويسد: «هر كس سرپرستى امور كسى را به عهده گيرد، ولى اوست».
بنابراين، استعمال ولايت در دوستى، نياز به قرينه دارد و بدون آن، به معناى زمامدارى است. و علاوه بر اين، قرينهها نيز به كاربرد آن در زمامدارى و مرجعيت دينى و سياسى و اجتماعى دلالت دارد.
2. خطاب تند و قاطع الهی![]()
اگر حادثه غدير صرفاً براى اعلام دوستى حضرت على عليهالسلام بود، آيا آن قدر اهميت داشت كه خداوند به پيامبرش وحى كند كه اگر آن را ابلاغ نكنى، رسالت الهى را انجام ندادهاى؟
آيا اين اخطار شديد به خوبى نشان نمىدهد كه مسئله بالاتر از اين حرفهاست؟ گرچه محبت اميرمؤمنان عليهالسلام جايگاه بسيار بلندى دارد و يكى از نشانههاى ايمان است، اما مولا در اين جا، قطعاً به معناى محبت و منحصر به «ولاى محبت» نيست.
3. ولاى محبت در قرآن
با واژههايى چون «حب»، «مودّت» و... اشاره شده است؛ چنان كه در مورد محبت اهل بيت عليهمالسلام آمده است: «بگو: در مقابل آن (رسالت) پاداشى از شما خواستار نيستم؛ مگر دوستى درباره خويشاوندان». بنابراين، منحصر كردن معناى ولايت در محبت و مودّت، مغاير كاربرد قرآنى اين واژه است.
4. دلدارى خدايى![]()
خداوند پيامبر صلىاللهعليهوآله را دلدارى داده، مىفرمايد: در راستاى اجراى اين مأموريت، خداوند تو را در مقابل توطئههاى مردم محافظت مىكند؛ «وَ اَللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنَّاسِ» . آيا اين مسئله نشان نمىدهد كه اين مأموريت، چنان مهم بوده است كه پيامبر صلىاللهعليهوآله بيم آن داشته كه برخى بر اثر هواهاى نفسانى، با وى به مقابله برخاسته، عليه دين توطئه كنند؟ آيا فقط با اعلام دوستى حضرت على عليهالسلام، جاى ترس از توطئه بود؟
5. گزينش مكان![]()
پيامبر صلىاللهعليهوآله، مكان جدا شدن و انشعاب مسافران را خود انتخاب كرد تا همگى در سخنرانى حضور داشته باشند و نيز دستور داد تا كسانى كه از آن مكان گذشته بودند، برگردند و كسانى هم كه عقب مانده بودند، از راه برسند؛ اين كار، نشانه چيست؟ آيا اين كه وى دستور داد تا شاهدان به غايبان اطلاع دهند و اين خبر بزرگ را به گوش همگان برسانند، دلالت بر اين ندارد كه مسئله، براى امت اسلامى بسيار مهم و حياتى بوده است؟ آيا عاقلانه است كه پيشواى بزرگ مسلمانان، در آخرين سخنرانى عمومى خود، براى جمعيت باشكوه حجگزاران و در آن گرماى سوزان، مسافران خسته و كوفته را گرد آورد و با اين تأكيدات، با آنان سخن بگويد و تنها مقصودش اين باشد كه بگويد: «على را دوست داشته باشيد»؟
6. نزول آيه اكمال![]()
پس از اجراى اين مأموريت، آيهاى نازل شد كه مىگويد: «امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما [به عنوان] آيينى برگزيدم». آيا نزول چنين آيهاى، دلالت بر اين ندارد كه مسئله، بالاتر از موضوع محبت بوده است؟
7. دليل ديگر![]()
پيامبر صلىاللهعليهوآله فرمود: قرآن و عترت، از يكديگر جدا نمىشوند و امت بايد به هر دو چنگ بزنند. آيا صرف دوست داشتن قرآن، كافى است يا بايد از آن پيروى كرد و آن را امام و پيشواى خود دانست؟ همسنگ قرار دادن قرآن و اهل بيت عليهمالسلام از سوى پيامبر صلىاللهعليهوآله، نشان مىدهد كه در مورد اهل بيت عليهمالسلام نيز بايد همين گونه رفتار كرد و آنان را سرمشق، الگو و پيشواى عملى خود قرار داد.
8.
پيامبر صلىاللهعليهوآله به مسئله ايفاى رسالت و سپس «اولويت» خود بر مؤمنان انگشت مىگذارد و بلافاصله موضوع «ولايت» را طرح مىكند و اين نشان مىدهد كه نوع ولايت مطرح شده در اين جا، از همان سنخ ولايت و اولويت پيامبر (ص) بر مؤمنان است كه به موجب آن، پيامبر خدا، حق تصرف در شئون دينى، سياسى و اجتماعى مسلمانان را دارد؛ نه تنها دوستى و محبت (بدون مشروعيت سياسى و اجتماعى).
9.
بعد از اين ماجرا، مردم با حضرت على عليهالسلام بيعت كردند؛ آيا اظهار دوستى، بيعت دارد؟ بيعت در لغت به معناى التزام به فرمانبردارى و تبعيت است و حتى ابوبكر و عمر نيز با آن حضرت بيعت كرده، گفتند: «بخٍّ بخٍّ لك يا على! اصبحت و امسيت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة».
10.
همه حاضران در آن جلسه از خطابه پيامبر (ص)، مسئله «امامت و پيشوايى حضرت على عليهالسلام » را فهميدند و بلافاصله حسان بن ثابت انصارى از پيامبر (ص) اجازه گرفت و اشعارى زيبا سرود كه در يكى از ابيات آن، از زبان پيامبر (ص) چنين آمده است:
«پيامبر (ص) به او فرمود: اى على! برخيز؛ خرسندم كه تو امام و هادى بعد از من مىباشى».
11.
نكته ديگر، موضعگيرىهاى مخالفانى مانند «جابر بن نضر» يا «حارث بن النعمان الفهرى» است. در روايتى آمده است كه پس از سخن پيامبر (ص) در غدير خم، وى نزد پيامبر (ص) آمد و عرض كرد: «اى محمد! از جانب خدا به ما گفتى شهادت دهيم كه جز خداى يگانه پروردگارى نيست و شهادت دهيم كه تو پيامبر خدايى و نماز بخوانيم و روزه بداريم و حج انجام دهيم و زكات بپردازيم، ما نيز همه اينها را از تو پذيرفتيم؛ اما به اين حد راضى نگشتى و پسر عمويت را بر ما برترى دادى و گفتى: «هر كه را من مولاى اويم، اين على مولاى اوست». اكنون بگو كه اين سخن را از پيش خود گفتى يا از جانب خدا؟ پيامبر (ص) فرمود: «سوگند به آن كه جز او خدايى نيست! اين مطلب از سوى خداوند است».
در اين هنگام او برگشت و به سوى اسب خود شتافت؛ در حالى كه مىگفت: خدايا! اگر آنچه محمد (ص) مىگويد حق است، پس سنگى بر ما ببار، يا ما را به عذابى دردناك گرفتار كن. هنوز به اسب خود نرسيده بود كه از طرف حق، سنگى بر سرش باريد و او را بر زمين كوبيد و جانش را بگرفت. آن گاه آيات 1 تا 3 سوره معارج نازل شدند.
اكنون بايد ديد كه چه چيزى در سخن پيامبر (ص) نهفته بود كه آن مرد خيره سر را برآشفته كرد؟ اگر تنها مسئله محبت و دوستى بود، آيا اين همه لجبازى و خيرهسرى پديد مىآمد؟ به طور مسلّم، مسئله بالاتر از اين بود؛ زيرا شخص ياد شده، دلى پر كينه نسبت به حضرت على عليهالسلام داشت و مىديد كه با ولايت آن حضرت، بايد عمرى تحت فرمان و رهبرى وى سپرى كند واز سر بىخردى و كبر و كژانديشى، مرگ و عذاب را بر ولايت مولاى متقيان و فخر كائنات ترجيح داد.
12.
امير مؤمنان عليهالسلام و ائمه عليهمالسلام، در اثبات امامت، بارها به حديث غدير استناد كردهاند. عامربن واثله مىگويد: «در روز شورى با على عليهالسلام كنار درب خانه ايستاده بودم و شنيدم او خطاب به آنان فرمود: من براى شما دليلى مىآورم كه احدى نمىتواند بر آن خدشهاى وارد كند و سپس فرمود:
اى جماعت! آيـا در مـيان شما كسى هست كه پيش از من به يگـانـگى خـداونـد ايمان آورده باشد؟ گفتند: نه!
- آيا در بين شما كسى هست كه بـرادرى چون جـعـفر طـيّار داشته باشد كه با ملائـك پرواز مىكند؟ گفتند: نه!
- آيا كسى از شما غير از من، عمويى همچون حمزه ٬شمشير خدا و شمشير رسول خدا (ص) دارد؟ گفتند: نه!
- آيا غير از من، كسى از شما،همسرى چون فاطمه، دختر پيامبر (ص)و سرور زنان اهل بهشت دارد؟ گفتند: نه!
- آيا كسى از شما، فرزندانى مانند حسن و حسين(ع) دو سرور جوانان اهل بهشت - دارد؟ گفتند: نه!
- آيا كسى از شما هست كه [به دستور قرآن] پيش از نجوا با پيامبر، صدقه داده باشد؟ گفتند: نه!
- آيا در ميان شما، غير از من كسى هست كه پيامبر (ص) دربارهاش فرموده باشد: «من كنت مولاه فعلىٌ مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره، ليبلّغ الشاهد الغائب»؟ گفتند: نه!
پس از اعلام ولايت اميرمؤمنان(ع)، پيامبر(ص) چنين دعا كرد: «اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه و احبّ من احبه...؛ خدايا! آنكه على را به ولايت برگزيند، تو ولىاش باش و آن كه با او به عداوت در آيد، با او دشمنى كن و دوست بدار آن كه على را دوست دارد....»
اكنون به خوبى روشن مىشود، اگر مقصود از ولايت محبت و دوستى باشد، دعاى بعدى پيامبر: «و احبّ من احبّه» تكرار و لغو مىشود. بنابراين، وجود هر دو سخن نشان مىدهد اينها دو موضوع متفاوتند و ولايت چيزى برتر از محبت است؛ هر چند دوستى ولىّ از لوازم ولايت به شمار مىآيد.
مسلمانان بعد از پيامبر اكرم(ص) به فرقههاى مختلف تقسيم شدند. هر گروهى راهى خاص برگزيد و تعاليم اسلام را طبق ذوق و سليقه و تمايلات خويش تفسير كرد. ما با مراجعه به گفتههاى پيامبر(ص) و قرآن كريم در پى راه مىگرديم. راستى در اين جنجال و هياهو بايد چه راهى برگزيد و تعاليم دين را از چه كسى فرا گرفت؟ با كمى تحقيق، در مىيابيم پيامبر اكرم(ص) مردم را در سردرگمى رها نساخته و براى آنان راهى را مشخص كرده است. آن حضرت فرمود «من دو چيز گرانبها در بين شما مىگذارم: قرآن و اهل بيت.» اين كلام نورانى نشان مىدهد پس از پيامبر بايد در پى اهل بيت حركت كرد تا در پيچ و خم افكار و عقايد و راههاى گوناگون، اسير گمراهى نشد.
پنجشنبه بیست و دوم دی 1384
مهدي در انتظار شيعيان حقيقي علي عليه السلام
أين مثل مالك؟ أين عمار؟ أين ذوالشهادتين؟
كجاست مثل مالك؟ كجاست عمار؟ كجاست ذوالشهادتين؟
ديرگاهي پيش بود كه صداي گلايه علي (ع) در حد فاصل كوفه و شام برخاست.آن هنگام كه مالك اشتر و عمار و ذوالشهادتين، يعني ياران صديق علي (ع) به شهادت رسيده بودند و علي تنها مانده بود. سئوالي كه جوابي در پي نداشت.
روزها برآمدند و شبها فرو رفتند. روزگار ديگري آمد. روزي به بلنداي روزگار،عاشورا!
آن روز هم، امام ديگري بود و نداي ديگري:« هل من ناصر ينصرني؟ » اين ندا هم زماني بر آمد كه ابوالفضل علمدار، علي اكبر، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و ... در برابر چشمان حسين (ع) به خون غلتيده بودند و او سرداري بود تنها مانده . پس سئوال همان سئوال بود، جواب هم همان جواب : سرهاي فروافتاده، دستهاي به عقب كشيده شده، چشمان شرمزده و خجلت زده اي كه به دنبال محل فراري چون زمين هستند نا از تيررس نگاه امام فرار كنند. بجز 72 تن؟! همين !
آيا جواب سؤالي بدان عظمت، سئوالي كه زمين و زمان، فرشتگان و ملايك براي جوابش هروله مي كردند، همين بود؟!
نه ! نبود !و از همين رو بود كه علي جوابش را از محراب با فرق خونينش گرفت و حسين بر سر نيزه !
آن روزگار گذشت و امروز، روزگار ديگري است. امروز نيز روز امام ديگري است. اما همچنان همان سئوال باقي است :
- كجاست ياريگري كه به ياري امامش بشتابد؟
و جواب نيز همان ! سكوت !خجلت ! غلفت ! ترس !
ديگرگاهي است كه هر روز ندايي در صحن دل شيعيان مي پيچد :
« كجاست ياريگري كه به ياري مهدي بشتابد؟!»
و ما همچنان چشمان شرمزده و گنهكار، اما مشتاقمان را به زمين دوخته ايم. سر به جانب ديگري گردانده ايم و دستانمان را به كار دنيا مشغول داشته ايم ! و او هر روز دلتنگ عاشقي، منتظر ياريگري ، با گلويي بغش آلود، چشمان اميدوارش را كه از نگراني براي شيعيان اشك آلود است به آسمان دوخته :
- پس كي ؟
آري !امروز ديگر آن روزگار نيست، كه اين آخرين حجت خدا، بقيه الله الاعظم (عج) هم به سرنوشت اجداد اطهرش دچار گردد.
او در پس پرده مي ماند تا آنگاه كه مالك ها، عمارها، حبيب ها و ابالفضل هايش را پيدا كند.
اومانده است تا زمين خدا ،از حجت خالي نماند و ظهوراو محقق نمي شود مگر به حضور مالك ها،عمارها، و حبيب ها.
به راستي ! ما كه ادعاي علوي بودن را بر سينه داريم و چشم به راه قيام مهدي (عج) هستيم،
هيچ با خود فكر كرده ايم كه امروز هم نداي أين مثل مالك، أين عمار، أين ذوالشهادتين علي (ع) از حنجره فرزندش مهدي (عج) در فضا طنين انداز است !
هيچ با خود فكر كرده ايم كه امروز مهدي (عج) بيش از هر كس ديگر،در انتظار منتظران واقعي خويش است ؟!
هيچ با خود فكر كرده ايم كه آيا اين نداي حضرت را پاسخ دهنده اي هست؟
افسوس كه پاسخ دهندگان بسيار اندكند.
افسوس كه اگر شيعيان واقعي علي (ع) اندك نبودند، فرزندش در پرده غيبت باقي نمي ماند.
آري، آن هنگام كه نداي «فزت و رب الكعبه» علي (ع) در محراب مسجد كوفه طنين انداز شد،
چشمانش نگران چنين روزهايي بود.
روزهايي همچون امروز كه زمان بي تاب ظهور فرزندش و مكان بي قرار شنيدن نداي «أنا المهدي» اش مي باشد.
آيا او را جوابگويي هست؟
شيعيان علي !
درك اين حقيقت را به كدامين لحظه واگذارده ايم؟ فرصت ها از دست مي رود.
شايد از هنگام ظهور اندكي بيش نمانده باشد !
لحظه ها از دست رفت،
عمرما بر باد رفت
هر كه مرد راه هست !! يا علي !
پنجشنبه پانزدهم دی 1384
راز اعمال حج
همه برنامهها و اعمال دين به ويژه عبادات، هديهاى از طرف خداوند و رهآوردى از ديار وحى و ملكوت است. هر عبادتى، ظاهرى دارد كه انسان با جسم و قالب خود به آن مىرسد و باطن و سرّى دارد كه تنها جانهاى مشتاق و قلبهاى آكنده از محبت خداوند و بريده از غير او، آن را درمىيابند. بهرهمندى كامل از هر عبادت و رسيدن به عمق و مغز آن، در گرو آگاهى از اسرار آن و تحقّق بخشيدن به آن است. بخش مهم تزكيه نفوس در پرتو آشنايى با اسرار عبادت و دستورهاى دينى حاصل مىگردد و در اين ميان، حج و عمره ويژگى هايى دارند كه پى بردن به راز و رمز آنها را دشوار ساخته است. به همين خاطر، تعبّد در اين عبادت، بيش از ساير اعمال و برنامههاى دينى است. رسول خداصلى الله عليه و آله هنگام لبيك گفتن به خدا عرض كرد: «لبيك بحجّة حقّاً، تعبّداً و رقّاً؛ خدايا من با بندگى و عبوديت لبيك مىگويم و اعمال حج را انجام مىدهم».
براى اينكه بهتر به اسرار حج پى ببريم، بايد سيره كسانى را كه حج راستين انجام دادهاند، يعنى پيشوايان معصوم - عليهم السلام - را بياموزيم. آنان هم با آداب حج آشنا بودند؛ هم سنتها و مستحبات حج را رعايت مىكردند و هم فرايض و واجبات آن را به جا مىآوردند و در كنار اين حكمها و اعمال ظاهرى، تكيه گاه تكوينى و اسرار اين احكام را هم در نظر داشتند.(صهباى صفا، ص 112)
آشنايى با اسرارِ حج و عمره از زبان فرزند حرم، امام سجاد(ع)، از لطافت و ظرافت ويژهاى برخوردار است. همان روح ستايش گرى كه فرزند مكه و منا و زمزم و صفاست. او اهل اين خانه و محرم اين حرم است؛ پس از راز درون آن، بيش از هر كس ديگر آگاه است؛ «اهل البيت ادرى بما فى البيت؛ اهل خانه از آنچه در آن است، آگاهتر از ديگرانند».
امام سجادعليه السلام، بعد از سفر حج، «شبلى» را ديد و به او فرمود: چه كردى؟ عرض كرد: از حج برمى گردم. امامعليه السلام فرمود: آيا ميقات رفتى؟ آيا لباس دوخته را از تن بيرون آوردى و لباس دوخته نشده (لباس احرام) را در بر كردى؟ آيا غسل احرام انجام دادى؟ شبلى عرض كرد: آرى. امام فرمود: آيا هنگام كندن لباس دوخته، قصد كردى كه از لباس گناه و عصيان بيرون آيى؟ عرض كرد: نه. حضرت فرمود: وقتى لباس دوخته نشده احرام را بر تن كردى، آيا نيت كردى كه جامه طاعت در بر كنى؟ عرض كرد: خير. امام پرسيد: وقتى غسل احرام انجام دادى، قصد كردى خود را از گناهان شست و شو كنى؟ عرض كرد: نه، من تنها لباس دوخته را از تن بيرون آوردم و لباس احرام را در بر كردم و غسل و نيت احرام كردم؛ آن گونه كه ديگران انجام مىدهند. امام فرمود: پس تو احرام نبستهاى؛ سپس فرمود: معناى بيرون آوردن لباس دوخته اين است كه «خدايا! من ديگر لباس گناه در بر نمىكنم و از هر گناه توبه كردم» و پوشيدن لباس دوخته نشده، بى رنگ، حلال و پاك احرام، به معناى «پوشيدن لباس طاعت» است.
معناى غسل كردن براى احرام اين است كه: «خدايا! من خود را از گناهانم شست و شو دادم و نه تنها ديگر گناه نمىكنم كه گناهان گذشته را نيز از خود دور كردم».
وقتى در ميقات تنظيف مىكنيد، يعنى خود را از نفاق و ريا تطهير مىكنيد. نظافت در ميقات، تنها پاك و طاهر كردن بدن نيست؛ بلكه نشانه و سمبلى از تطهير دل است.
راز لبيك گفتن آن است كه: «خدايا! من پيمان مىبندم كه هر چه طاعت توست بر زبان جارى كنم و هر چه معصيت توست، زبانم را بر آن ببندم. عقد احرام سه جزء دارد؛ پوشيدن دو لباس يا پارچه دوخته نشده، قصد حج يا عمره و لبيك گفتن. با گفتن لبيك، احرام بسته مىشود و اين عقد احرام است.
حضرت سجاد مىفرمايد: راز عقد احرام اين است كه «خدايا! ارتباطم را از غير تو گسستم و تنهابه تو پيوستم». و سرّ ورود به حرم اين است كه:«خدايا! من غيبت، بدگويى و عيب جويى احدى از ملت اسلام را نكرده، اين كارها را بر خود تحريم مىكنم». سرّ طواف، «حق مدار و حق جو بودن و فاصله نگرفتن از مركزيت توحيد» است.
آن امام همام - عليه السلام - وقتى به اسم حجرالاسود و لمس و بوسيدن آن رسيد، فريادى زد كه نزديك بود بى هوش شود و امام سجاد عليه السلام از شبلى پرسيد: مىدانى حجرالاسود چيست؟ حجر، يمين الله و دست خداست و معناى دست زدن به آن اين است كه: «خدايا! من تعهد مىكنم كه دست به گناه دراز نكنم».
امامعليه السلام پرسيد: آيا معناى ايستادن در جايگاه و مقام ابراهيم و نماز گزاردن در آن مقام را مىدانى؟ شبلى گفت: ظاهرش را انجام دادهام؛ ولى نيت هايى را كه مىفرماييد نكردم. امام - عليه السلام - فرمود: آيا وقتى در كنار مقام، دو ركعت نماز طواف گزاردى، قصد كردى كه ابراهيم گونه نماز بخوانى و بينى شيطان را به خاك بمالى؟ شبلى گفت: خير. اين سؤال به اين معناست كه آن كسى كه در حال نماز، حواسش جمع نيست و خضوع و خشوع ندارد، به جاى ابراهيم - عليه السلام - نايستاده است و اگر ابراهيم گونه نماز نخواند، بينى شيطان را به خاك نماليده است.
امام(ع) از شبلى پرسيد: آيا بين صفا و مروه، سعى كردى؟ شبلى گفت: آرى. (ع) فرمود: مىدانى راز آمد و رفت بين اين دو كوه چيست؟ يعنى: «خدايا! من بين خوف و رجا وبيم و اميد به سر مىبرم». «صفا» يادآور تصفيه و تهذيب روح و «مروه» يادآور مردانگى و مروت است.
«تقصير» پالايش درون است؛ يعنى وقت آن است كه جمال خويش را در پاى آن جميل مطلق، قربانى كنى و تارهايى از مو يا قدرى از ناخنها را به نيت او كوتاه كنى. غرور،كبر و نخوت، ديگر جايى براى ماندن در تو ندارد و بايد هر چه را غير اوست از خانه دل بيرون بريزى و دريچه دل را به سوى انوار معرفت و كمال بگشايى.
«طواف نساء» يادآور مقام و منزلت زن است و بايد نخستين ساكن اين ديار پاك يعنى «هاجر» را تكريم كنى؛ چه مرد باشى و چه زن. زن شايسته مقام مادرى است و بوسه بر پايش، بوسه بر دروازههاى بهشت است و هفت مرتبه به نيت اين تجليل و تقدير، بايد كعبه را طواف كنى و در هر مرتبه چون به «حجر اسماعيل» مىرسى، تجلّى اين عظمت را به نظاره مىنشينى. زائران خانه خدا با طواف نساء و نماز آن، وفادارى خود را نسبت به حقوق همسر و خانواده ابراز مىدارند و اهميت آن را به ياد مىآورند.

