تبليغاتX
اين عشق الهي است
امروز 

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385

راستش را به ما نگفتند

راستش را به ما نگفتند     

راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را نگفتند.

گفتند:تو که بیایی خون به پا می کنی٬ جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند.

درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند.

ما از همان کودکی٬ تو را دوست داشتیم. با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم.

عشق تو با شرشت ما عجین شده بود و آمدنت٬ طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.

اما... اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان٬ وقتی که تو بیایی.

همه٬ پیش از آنکه نگاه مهر گستر و دست های عاطفه تو را توصیف کنند٬ شمشیر تو را نشانمان دادند.

آری٬ برای اینکه گل ها و نهال ها رشد کنند٬ باید علف های هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و سهمگین٬ ممکن نیست.

آری، برای اینکه مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند، باید پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید.

آری٬ برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند٬ هر چه سریر ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد.

و اینها همه٬ همان معجزه ای است که تنها از دست تو بر می آید و تنها با دست تو محقق می شود.

اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی.

آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد.

کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس دریای خون نشسته است٬ چگونه ساحلی است؟!

                                                                                               التماس دعا

نوشته شده توسط الهی در 21:0 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه هشتم فروردین 1385

کلید درهای خوشی و خرمی


تابنده‏اى تابيد، و رخشنده‏اى درخشيد، و پديده‏اى پديدار گرديد، و كژى و كاستى به راستى و درستى گراييد. خداوند گروهى را به گروهى غير از آن تبديل كرد، و روزى را برد و روزى ديگر آورد. ما همچون كسانى كه دچار خشكسالى شده و چشم به راه باران باشند به انتظار پيش آمدهاى روزگار نشستيم، و آرزوى پيروزى حق و شكست باطل را در دل به هشتيم. شايد امامى شايسته بيايد، و مردم را به سوى روشنايى راهنمايى نمايد. زيرا امامان واسطه‏هايى ميان خدا و خلق او هستند، و متوليان ويژه وى بر همه آفريدگانش به شمار مى‏آيند. بنده‏اى به بهشت مى‏رود كه آن‏ها را بشناسد و آن‏ها هم او را بشناسند، و كسى روانه دوزخ مى‏شود كه منكر آن‏ها گردد و ايشان هم او را از ياران خويش ندانند. خداوند بزرگ از درِ منّت شما را به اسلام در آورد، و با اين آيين پاك پليديها و آلودگيها را از وجودتان دور كرد. زيرا اسلام پايه سلامت است، و مايه خوشبختى و سرفرازى در دنيا و آخرت است. خداى تعالى اين شيوه استوار و برازنده را براى مسلمانان برگزيد، و شكوفه‏هاى حقيقت را كه دانش آشكار و بينش نهان است در گلزار اسلام بردميد. شگفتى‏هاى آن هيچ گاه فنا نمى‏شود، و دُردانه‏هايش هرگز بر باد نمى‏رود. باران‏هاى نعمت بار بهار در آن است، و در شبهاى تيره و تار چراغ فروزنده‏اى براى رهروان است. درهاى خوشى و خرمى را جز با كليدهاى آن نتوان گشود، و راه‏هاى تاريكى و پرپيچ و خم زندگى را بى پرتوهاى فروزانش نشايد پيمود. خداى توانا اسلام را پايدار و از گزند دشمنان ايمن داشته و مى‏دارد، و پيروان با ايمانش را هميشه در رده‏هاى بالاى نيكان گذاشته و مى‏گذارد. آنان را از بيمارى گمراهى بهبود مى‏دهد، و در دو جهان در تنگناى نيازمندى نمى‏نهد.

نوشته شده توسط الهی در 19:12 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

چهارشنبه دهم اسفند 1384

محققان يك روش ۷ مرحله‏اى ارائه كرده‏اند كه با توجه به آن، مى‏توان شادابى درون را به زندگى‏هاى مدرن امروزى باز گرداند.
۱. ايمان به خدا و اعتقاد به زندگى پس از مرگ، به زندگى انسان‏ها هدف و معنى مى‏دهد و حس تنهايى را از آنها دور مى‏كند. اثر اين موضوع، در هنگام مشكلات و نگرانى‏ها بيشتر است و موجب شادابى انسان مى‏شود.
۲. انسان نبايد ظاهر خود را با ظاهر ساير افراد مقايسه كند؛ بلكه بايد همواره عقيده داشته باشد كه داراى چهره‏اى دلنشين است. 
۳. احساس زياده‏طلبى را سركوب كنيد. مطالعات محققان دانشگاه «نورثرن بريتيش كلمبيا» نشان مى‏دهد افرادى كه همواره بسيار بيشتر از آن چه در اختيار دارند، طلب مى‏كنند، كمتر از افرادى كه از زندگى‏شان توقع زيادى دارند، احساس خوشحالى مى‏كنند.
۴. پول زياد، خوشحالى چندانى به دنبال ندارد و به گفته محققان «كورنل» در «نيويورك»، زمانى كه انسان قادر باشد خوراك، پوشاك و مسكن خود را تأمين كند، ديگر هر چه بيشتر پول داشته باشد، تفاوتش در زندگى كمتر مى‏شود.
۵. شادابى و خوشحالى تا حدودى ژنتيكى نيز هست؛ زيرا شخصيت هر انسان، با ويژگى‏هاى ژنتيكى او در ارتباط است و همراه داشتن حس شادابى و خوشحالى نيز با نوع شخصيت در رابطه است.
۶. تحقيقات بسيارى حاكى از اين مطلب است كه ميان احساس نوع‏دوستى و شادابى، ارتباط نزديكى برقرار است. محققان دانشگاه «وندربيلت» در «نشويل» در ايالت تنسى، با مطالعه ۳هزار و ۱۶۷ نفر متوجه شدند كه انسان‏هاى شاداب، بيشتر از سايرين در فعاليت‏هاى داوطلبانه شركت مى‏كنند.
۷. انسان نبايد از افزايش سن خود احساس ناخشنودى كند. در يك مطالعه انجام شده توسط محققان دانشگاه «استندفورد» در «كاليفرنيا»، مشخص شد كه افراد پير به اندازه افراد جوان، داراى احساسات مثبت و شاداب هستند؛ اما احساس ناخشنودى در آنها بسيار كمتر از جوانان به وجود مى‏آيد.

نوشته شده توسط الهی در 15:42 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم اسفند 1384

کی می شود

اى فرزند احمد! آيا بالاخره راهى به سوى تو هست؟ آيا ديدار تو ممكن است؟ آيا زيارت تو ميسر است؟ آيا ملاقات تو شدنى است؟ آيا راهى به رؤيت تو مى‏انجامد؟
آيا اين گذران روزهاى ما، يك روز به تو مى‏رسد؟ آيا اين مسير عمر، جايى به تو پيوند مى‏خورد؟
آيا از اين همه درهاى بسته، روزنى به سوى تو هست؟ آيا از اين همه لحظه، يكى به حضور تو متبرك مى‏شود؟
آيا تو آمدنى هستى؟ آيا روى تو ديدنى است؟ آيا جمال تو به تماشا نشستنى است؟
پس كى به چشمه سار وجود تو مى‏توان رسيد؟ پس كى از زلال خوشگوار حضور تو مى‏توان نوشيد؟ چه طولانى شد اين عطش! چه طاقت سوز شد اين تشنگى!
كى مى‏شود صبح، ناشتاى چشم‏هايمان را به نگاه تو بگشاييم؟ كى مى‏شود شام، تصوير تو را به قاب خواب‏هايمان ببريم؟ كى مى‏شود شب و روزمان در فضاى ظهور تو بگذرد؟
كى مى‏شود عطر ظهور تو در شامه وجود بپيچد؟
كى مى‏شود صداى گام‏هاى آمدنت در گوش هستى طنين بيندازد؟
كى مى‏شود چشم در چشم هم اندازيم و تو را به معاينه ديدار كنيم؟
كى مى‏شود پرچم پيروزى‏ات را بر بام هستى بنشانى؟
كى مى‏شود آن روز، كه ما تو را در ميان خويش بگيريم و تو به عينه امامت كنى، زمين را از عدل و داد پر گردانى، دشمنانت را به خاك سياه عقوبت بنشانى و ريشه حق ستيزان و مستكبران و گردنكشان و ستمگران را بسوزانى. و ما بگوييم: الحمدلله رب العالمين.


نوشته شده توسط الهی در 18:47 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

جمعه چهاردهم بهمن 1384

كدامين عشق از عشق حسين(ع) بالاتر؟!!

                               السلام عليك يا ثارالله                              

طنين دلنشين «السلام عليك يا ثارالله» گوش دلم را نوازش مى‏دهد و آرام با خود تكرار مى‏كنم «السلام عليك يا ثارالله، يا ثارالله» و دلم يكباره به درد مى‏نشيند. اشك بر ديواره‏هاى چشمم خيمه مى‏زند و اين انديشه كه ثارالله كه بود؟ چگونه بود؟ چگونه زيست؟ چگونه آمد و چگونه ثارالله شد؟ جز اين بود كه خداى عشق او را نماد و سنبل عشقِ به خود قرار داد.
اگر عشق نمى‏بود چه توقعى مى‏توانست ايثار را قوت معنى بخشد و او را به حيطه كلام راه دهد، كه ايثار ميراث بر عشق است، او اگر عشق نمى‏بود، كدامين پاكباخته سرمايه مادى و معنوى خود را در طبق اخلاص مى‏نهاد واز خود به ديگرى مى‏رسيد؟ و اگر عشق نمى‏بود، حسين(ع)، چگونه حسين(ع) مى‏شد؟
ما در پياله عكس رخ يار ديده‏ايم
اى بى‏خبر ز شرب مدام ما
و كدامين جرعه، جز پياله مستى آور عشق مى‏توانست تا حسين(ع) را به شوق وصال يار تا كربلا همراهى كند؟ و حسين(ع) را قبله عاشقان و آزاد مردان دنيا سازد به راستى چگونه مى‏توان از عشق گفت و حسين(ع) را نديد آن‏گاه كه با يار به زيبايى عشق سخن مى‏گفت و همه هستى خود را تقديم معشوق خود مى‏ساخت.
حسين(ع) را ديدم كه در شبهاى تنهايى انسانها با يار وعده ديدار مى‏نهاد. يار به آسانى و ارزانى وعده ديدار نمى‏داد.  حسين(ع) طالب يار، قدرت پرداخت دين اين ديدار را ضمانت كرد و يار ميدان آزمون را بر پا. يار گذشت طلب كرد، حسين(ع): اصغر داد، على اكبر داد. يار وفا طلب كرد، حسين(ع)، عباس داد. يار طاقت طلب كرد، حسين(ع)، زينب داد. حسين(ع) وصال طلب كرد، يار رخ بنمود و يار عشق طلب كرد، حسين(ع) جان داد و كدامين عشق از عشق حسين(ع) بالاتر؟!!
                              

                                  «تصميم ات را بگير»

تعزيه‏ و عزاداری كه هر ساله از شب اول محرم اجرا مى‏شود. مشكل هم درست از همين نقطه آغاز مى‏شود. از همين لحظه انتخاب «نقش».
شمشير و لباس و كلاهخودِ سبزها را مى‏ريزند اينطرف. لباس و ادوات قرمزها را هم آنطرف. منتظر انتخاب. در تعزيه كربلا، سياهى لشكر يا نقش‏هاى ميانى اصلاً وجود ندارد. فقط دو جور نقش:
«شبيه حسين و شبيه يزيد».اگر اين نشدى يعنى آن يكى هستى.
يك دايره است آن وسط. هم همه ايستاده‏اند به تماشا دور تا دور.
در تعزيه هم چيز شفاف مى‏شود. پشت صحنه‏اى نيست. پشت سبزها هم نمى‏شود قايم شد. وقتى دلت، وقتى لباس روحت قرمز است نور افكن‏ها كه كار بيفتد، همه مى‏بينند چه كاره هستى!
در همه تاريخ آدم‏هاى مثل ما زير آبى رفتند. آن پشت و پستوها قايم شدند. جورى كه درست معلوم نشود اهل كدام هستند تا هم از اين ور بخورند هم از آن ور. بعد يكدفعه يك بيابان بى آب و علف پيدا شد كه معادلات همه را ريخت به هم. جاى قايم شدن نداشت. حالا انگار كن مثل «زهير» هى راه قافله ات را كج كنى و از بيراهه‏ها بروى تا به كاروان حسين‏عليه‏السلام برخورد نكنى. بالاخره چى؟ بيابان مگر چقدر جاى فرار دارد؟
بالاخره مى‏فرستند دنبالت: «زهير! تصميم ات را بگير»
انگار كن بروى لاى سياه يزيد و توى خيمه‏ها قايم شوى، صدايت مى‏كنند:
«حرّ! تصميم ات را بگير.» بدتر از همه آن شب كه چراغها را خاموش مى‏كنند و در دل تاريكى مى‏گويند: «اين شب و اين بيابان، تصميم ات را بگير.»
عاشورا اگر اين «تصميم ات را بگير» را نداشت، خيلى خوب بود.
هر چقدر كه مى‏خواستند ما گريه مى‏كرديم و به سر و سينه مى‏زديم. ضجّه وفغان واندوه، ولى موضوع اين است كه از همان صبح عاشورا كه خورشيد در مى‏آيد، همه، ذرات دور و بر آدم داد مى‏زنند «تصميم ات را بگير».
حالا انگار كنيم ما لباس سبز و برقع سبز و همه چى را سبز برداشتيم و ايستاديم اين طرف. چى صدايمان كنند؟ «شبيه حسين»!
اصل گرفتارى، اصل دروغ، همين جاست. كجاى جان ما شبيه حسين است؟ وقتى كه رنگ روح ما قرمز است، حالا حتى نيمه قرمز - اُمَّةً اَسَرَجَتْ وَاَلْجَمَتْ و تَنَقَّبَتْ!- گيريم لباس سبز بپوشيم، نور افكن‏ها ما را لو خواهند داد.
در زيارتنامه نوشته: حسين عليه‏السلام صورت خداوند است، وجهُ اللّه. چه شباهتى بين ما و صورت خداوند است؟ «كريم» هستيم يا «رحيم» يا «عليم» يا دست كم‏كم‏اش «رَؤوفٌ بالعِباد»؟
ما چه جور سنخيتى با آن روح بزرگ داريم؟اين است كه هر سال، اين وقت «آخر ذى الحجه» همه مى‏نشينيم و عزا مى‏گيريم چه كنيم. دور تا دور صحنه دايره‏اى مى‏نشينيم و خيره به لباسها، گريه مى‏كنيم.
تا كى؟ تا هلال ماه محرم در مى‏آيد. بعد يكهو چيزى يادمان مى‏آيد؟ يا شايد يادمان مى‏آورند. به ما مى‏گويند: «عشق هم خيلى كارها مى‏كند، اين را يادتان رفته؟» به ما مى‏گويند: «عشق، آدم را شبيه معشوق مى‏كند، پارسال كه بهتان گفتيم»
به ما مى‏گويند: «محبت، آخر آخرش به سنخيت مى‏رسد، به شباهت»
به ما مى‏گويند: خدا نقاشى‏اش خيلى خوب است. رنگ روحتان را عوض مى‏كند. رنگتان مى‏كند- صِبْغَةَ اللَّهِ و مَنْ اَحْسَنُ مِنَ اللهِ صبغةً».
يكهو همه چيز يادمان مى‏آيد. همان طعم پارسالى مى‏آيد زير زبانمان. گُر مى‏گيريم، همان جور كه از عشق گُر مى‏گيرند. لباس‏هاى سبز را مى‏پوشيم. مى‏رويم روى صحنه و داد مى‏زنيم: «سلام بر روى خداوند».

نوشته شده توسط الهی در 20:50 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم دی 1384

مولی؛دوستی یا رهبری

شيعه ماهيت حادثه غدير خم و سخنان پيامبر اكرم(ص) را نصى صريح و قاطع بر امامت حضرت على(ع) مى‏داند. در نگاه شيعيان، قرائن و شواهد به گونه‏اى است كه هرگز نمى‏توان تنها دوستى و محبت على(ع) را رهاورد غدیر دانست. البتّه شيعه ادله بى‏شمار ديگرى نيز دارد. دليل‏ها و قرائنى كه بر درستى ديدگاه شيعه در مسأله غدیرگواهى مى‏دهد، عبارت است از:
۱.معناى ولايت‏
اگر چه گاهى ولايت به معناى دوستى به كار مى‏رود، ولى لغت شناسان و كتاب‏هاى معتبر لغت، اغلب كلمه ولايت را به معناى سرپرستى، عهده‏دارى امور، سلطه، استيلا، رهبرى و زمامدارى معنا كرده‏اند. در اين جا معناى اين كلمه با برخى از مشتقاتش، از كتاب‏هاى لغت اهل سنت، نقل مى‏شود:
- راغب اصفهانى مى‏نويسد: «وِلايت، يعنى، يارى كردن و وَلايت، يعنى، زمامدارى و سرپرستى امور و گفته شده است كه وِلايت و وَلايت، مانند دِلالت و دَلالت است و حقيقت آن «سرپرستى» است؛ ولى و مولا نيز در همين معنا به كار مى‏رود».
- ابن اثير مى‏نويسد: «ولىّ، يعنى، ياور و هر كس امرى را بر عهده گيرد، مولا و ولىّ آن است» و بعد مى‏گويد: و از همين قبيل است حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» و سخن عمر كه به على عليه‏السلام گفت: «تو مولاى هر مؤمنى شدى»، يعنى «ولى مؤمنان گشتى».
- جوهرى مى‏نويسد: «هر كس سرپرستى امور كسى را به عهده گيرد، ولى اوست».
بنابراين، استعمال ولايت در دوستى، نياز به قرينه دارد و بدون آن، به معناى زمامدارى است. و علاوه بر اين، قرينه‏ها نيز به كاربرد آن در زمامدارى و مرجعيت دينى و سياسى و اجتماعى دلالت دارد.

2. خطاب تند و قاطع الهی
اگر حادثه غدير صرفاً براى اعلام دوستى حضرت على عليه‏السلام بود، آيا آن قدر اهميت داشت كه خداوند به پيامبرش وحى كند كه اگر آن را ابلاغ نكنى، رسالت الهى را انجام نداده‏اى؟
آيا اين اخطار شديد به خوبى نشان نمى‏دهد كه مسئله بالاتر از اين حرف‏هاست؟ گرچه محبت اميرمؤمنان عليه‏السلام جايگاه بسيار بلندى دارد و يكى از نشانه‏هاى ايمان است، اما مولا در اين جا، قطعاً به معناى محبت و منحصر به «ولاى محبت» نيست.

3. ولاى محبت در قرآن
با واژه‏هايى چون «حب»، «مودّت» و... اشاره شده است؛ چنان كه در مورد محبت اهل بيت عليهم‏السلام آمده است: «بگو: در مقابل آن (رسالت) پاداشى از شما خواستار نيستم؛ مگر دوستى درباره خويشاوندان». بنابراين، منحصر كردن معناى ولايت در محبت و مودّت، مغاير كاربرد قرآنى اين واژه است.

4. دل‏دارى خدايى‏
خداوند پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله را دل‏دارى داده، مى‏فرمايد: در راستاى اجراى اين مأموريت، خداوند تو را در مقابل توطئه‏هاى مردم محافظت مى‏كند؛ «وَ اَللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ اَلنَّاسِ» . آيا اين مسئله نشان نمى‏دهد كه اين مأموريت، چنان مهم بوده است كه پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله بيم آن داشته كه برخى بر اثر هواهاى نفسانى، با وى به مقابله برخاسته، عليه دين توطئه كنند؟ آيا فقط با اعلام دوستى حضرت على عليه‏السلام، جاى ترس از توطئه بود؟

5. گزينش مكان‏
پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله، مكان جدا شدن و انشعاب مسافران را خود انتخاب كرد تا همگى در سخنرانى حضور داشته باشند و نيز دستور داد تا كسانى كه از آن مكان گذشته بودند، برگردند و كسانى هم كه عقب مانده بودند، از راه برسند؛ اين كار، نشانه چيست؟ آيا اين كه وى دستور داد تا شاهدان به غايبان اطلاع دهند و اين خبر بزرگ را به گوش همگان برسانند، دلالت بر اين ندارد كه مسئله، براى امت اسلامى بسيار مهم و حياتى بوده است؟ آيا عاقلانه است كه پيشواى بزرگ مسلمانان، در آخرين سخنرانى عمومى خود، براى جمعيت باشكوه حج‏گزاران و در آن گرماى سوزان، مسافران خسته و كوفته را گرد آورد و با اين تأكيدات، با آنان سخن بگويد و تنها مقصودش اين باشد كه بگويد: «على را دوست داشته باشيد»؟

6. نزول آيه اكمال‏
پس از اجراى اين مأموريت، آيه‏اى نازل شد كه مى‏گويد: «امروز دين شما را برايتان كامل و نعمت خود را بر شما تمام گردانيدم و اسلام را براى شما [به عنوان‏] آيينى برگزيدم». آيا نزول چنين آيه‏اى، دلالت بر اين ندارد كه مسئله، بالاتر از موضوع محبت بوده است؟

7. دليل ديگر
پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله فرمود: قرآن و عترت، از يكديگر جدا نمى‏شوند و امت بايد به هر دو چنگ بزنند. آيا صرف دوست داشتن قرآن، كافى است يا بايد از آن پيروى كرد و آن را امام و پيشواى خود دانست؟ همسنگ قرار دادن قرآن و اهل بيت عليهم‏السلام از سوى پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله، نشان مى‏دهد كه در مورد اهل بيت عليهم‏السلام نيز بايد همين گونه رفتار كرد و آنان را سرمشق، الگو و پيشواى عملى خود قرار داد.
8. پيامبر صلى‏الله‏عليه‏وآله به مسئله ايفاى رسالت و سپس «اولويت» خود بر مؤمنان انگشت مى‏گذارد و بلافاصله موضوع «ولايت» را طرح مى‏كند و اين نشان مى‏دهد كه نوع ولايت مطرح شده در اين جا، از همان سنخ ولايت و اولويت پيامبر (ص) بر مؤمنان است كه به موجب آن، پيامبر خدا، حق تصرف در شئون دينى، سياسى و اجتماعى مسلمانان را دارد؛ نه تنها دوستى و محبت (بدون مشروعيت سياسى و اجتماعى).
9.بعد از اين ماجرا، مردم با حضرت على عليه‏السلام بيعت كردند؛ آيا اظهار دوستى، بيعت دارد؟ بيعت در لغت به معناى التزام به فرمان‏بردارى و تبعيت است و حتى ابوبكر و عمر نيز با آن حضرت بيعت كرده، گفتند: «بخٍّ بخٍّ لك يا على! اصبحت و امسيت مولاى و مولى كل مؤمن و مؤمنة».
10. همه حاضران در آن جلسه از خطابه پيامبر (ص)، مسئله «امامت و پيشوايى حضرت على عليه‏السلام » را فهميدند و بلافاصله حسان بن ثابت انصارى از پيامبر (ص) اجازه گرفت و اشعارى زيبا سرود كه در يكى از ابيات آن، از زبان پيامبر (ص) چنين آمده است:
«پيامبر (ص) به او فرمود: اى على! برخيز؛ خرسندم كه تو امام و هادى بعد از من مى‏باشى».
11. نكته ديگر، موضع‏گيرى‏هاى مخالفانى مانند «جابر بن نضر» يا «حارث بن النعمان الفهرى» است. در روايتى آمده است كه پس از سخن پيامبر (ص) در غدير خم، وى نزد پيامبر (ص) آمد و عرض كرد: «اى محمد! از جانب خدا به ما گفتى شهادت دهيم كه جز خداى يگانه پروردگارى نيست و شهادت دهيم كه تو پيامبر خدايى و نماز بخوانيم و روزه بداريم و حج انجام دهيم و زكات بپردازيم، ما نيز همه اينها را از تو پذيرفتيم؛ اما به اين حد راضى نگشتى و پسر عمويت را بر ما برترى دادى و گفتى: «هر كه را من مولاى اويم، اين على مولاى اوست». اكنون بگو كه اين سخن را از پيش خود گفتى يا از جانب خدا؟ پيامبر (ص) فرمود: «سوگند به آن كه جز او خدايى نيست! اين مطلب از سوى خداوند است».
در اين هنگام او برگشت و به سوى اسب خود شتافت؛ در حالى كه مى‏گفت: خدايا! اگر آنچه محمد (ص) مى‏گويد حق است، پس سنگى بر ما ببار، يا ما را به عذابى دردناك گرفتار كن. هنوز به اسب خود نرسيده بود كه از طرف حق، سنگى بر سرش باريد و او را بر زمين كوبيد و جانش را بگرفت. آن گاه آيات 1 تا 3 سوره معارج نازل شدند.
اكنون بايد ديد كه چه چيزى در سخن پيامبر (ص) نهفته بود كه آن مرد خيره سر را برآشفته كرد؟ اگر تنها مسئله محبت و دوستى بود، آيا اين همه لجبازى و خيره‏سرى پديد مى‏آمد؟ به طور مسلّم، مسئله بالاتر از اين بود؛ زيرا شخص ياد شده، دلى پر كينه نسبت به حضرت على عليه‏السلام داشت و مى‏ديد كه با ولايت آن حضرت، بايد عمرى تحت فرمان و رهبرى وى سپرى كند واز سر بى‏خردى و كبر و كژانديشى، مرگ و عذاب را بر ولايت مولاى متقيان و فخر كائنات ترجيح داد.
12. امير مؤمنان عليه‏السلام و ائمه عليهم‏السلام، در اثبات امامت، بارها به حديث غدير استناد كرده‏اند. عامربن واثله مى‏گويد: «در روز شورى با على عليه‏السلام كنار درب خانه ايستاده بودم و شنيدم او خطاب به آنان فرمود: من براى شما دليلى مى‏آورم كه احدى نمى‏تواند بر آن خدشه‏اى وارد كند و سپس فرمود:
 اى جماعت! آيـا در مـيان شما كسى هست كه پيش از من به يگـانـگى خـداونـد ايمان آورده باشد؟ گفتند: نه!
- آيا در بين شما كسى هست كه بـرادرى چون جـعـفر طـيّار داشته باشد كه با ملائـك پرواز مى‏كند؟ گفتند: نه!
- آيا كسى از شما غير از من، عمويى همچون حمزه ٬شمشير خدا و شمشير رسول خدا (ص) دارد؟ گفتند: نه!
- آيا غير از من، كسى از شما،همسرى چون فاطمه، دختر پيامبر (ص)و سرور زنان اهل بهشت دارد؟ گفتند: نه!
- آيا كسى از شما، فرزندانى مانند حسن و حسين(ع) دو سرور جوانان اهل بهشت - دارد؟ گفتند: نه!
- آيا كسى از شما هست كه [به دستور قرآن‏] پيش از نجوا با پيامبر، صدقه داده باشد؟ گفتند: نه!
- آيا در ميان شما، غير از من كسى هست كه پيامبر (ص) درباره‏اش فرموده باشد: «من كنت مولاه فعلىٌ مولاه، اللهم وال من والاه و عاد من عاداه وانصر من نصره، ليبلّغ الشاهد الغائب»؟ گفتند: نه!
پس از اعلام ولايت اميرمؤمنان(ع)، پيامبر(ص) چنين دعا كرد: «اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه و احبّ من احبه...؛ خدايا! آن‏كه على را به ولايت برگزيند، تو ولى‏اش باش و آن كه با او به عداوت در آيد، با او دشمنى كن و دوست بدار آن كه على را دوست دارد....»
اكنون به خوبى روشن مى‏شود، اگر مقصود از ولايت محبت و دوستى باشد، دعاى بعدى پيامبر: «و احبّ من احبّه» تكرار و لغو مى‏شود. بنابراين، وجود هر دو سخن نشان مى‏دهد اين‏ها دو موضوع متفاوتند و ولايت چيزى برتر از محبت است؛ هر چند دوستى ولىّ از لوازم ولايت به شمار مى‏آيد.
مسلمانان بعد از پيامبر اكرم(ص) به فرقه‏هاى مختلف تقسيم شدند. هر گروهى راهى خاص برگزيد و تعاليم اسلام را طبق ذوق و سليقه و تمايلات خويش تفسير كرد. ما با مراجعه به گفته‏هاى پيامبر(ص) و قرآن كريم در پى راه مى‏گرديم. راستى در اين جنجال و هياهو بايد چه راهى برگزيد و تعاليم دين را از چه كسى فرا گرفت؟ با كمى تحقيق، در مى‏يابيم پيامبر اكرم(ص) مردم را در سردرگمى رها نساخته و براى آنان راهى را مشخص كرده است. آن حضرت فرمود «من دو چيز گرانبها در بين شما مى‏گذارم: قرآن و اهل بيت.» اين كلام نورانى نشان مى‏دهد پس از پيامبر بايد در پى اهل بيت حركت كرد تا در پيچ و خم افكار و عقايد و راه‏هاى گوناگون، اسير گمراهى نشد.

نوشته شده توسط الهی در 22:12 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و دوم دی 1384

مهدي در انتظار شيعيان حقيقي علي عليه السلام

أين مثل مالك؟ ‌أين عمار؟ أين ذوالشهادتين؟

كجاست مثل مالك؟ كجاست عمار؟ كجاست ذوالشهادتين؟

ديرگاهي پيش بود كه صداي گلايه علي (ع) در حد فاصل كوفه و شام برخاست.آن هنگام كه مالك اشتر و عمار و ذوالشهادتين، يعني ياران صديق علي (ع) به شهادت رسيده بودند و علي تنها مانده بود. سئوالي كه جوابي در پي نداشت.

روزها برآمدند و شبها فرو رفتند. روزگار ديگري آمد. روزي به بلنداي روزگار،‌عاشورا!

آن روز هم، امام ديگري بود  و نداي ديگري:‌« هل من ناصر ينصرني؟ » اين ندا هم زماني بر آمد كه ابوالفضل علمدار، علي اكبر، حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه و ... در برابر چشمان حسين (ع) به خون غلتيده بودند و او سرداري بود تنها مانده . پس سئوال همان سئوال بود، جواب هم همان جواب : سرهاي فروافتاده، دستهاي به عقب كشيده شده، چشمان شرمزده و خجلت زده اي كه به دنبال محل فراري چون زمين هستند نا از تيررس نگاه امام فرار كنند. بجز 72 تن؟! همين !

آيا جواب سؤالي بدان عظمت، سئوالي كه زمين و زمان، فرشتگان و ملايك براي جوابش هروله مي كردند، همين بود؟!

نه ! نبود !‌و از همين رو بود كه علي جوابش را از محراب با فرق خونينش گرفت و حسين بر سر نيزه !

آن روزگار گذشت و امروز، روزگار ديگري است. امروز نيز روز امام ديگري است. اما همچنان همان سئوال باقي است :

- كجاست ياريگري  كه به ياري امامش بشتابد؟

و جواب نيز همان ! سكوت !‌خجلت ! غلفت ! ترس !

ديگرگاهي است كه هر روز ندايي در صحن دل شيعيان مي پيچد :

« كجاست ياريگري كه به ياري مهدي بشتابد؟!»

و ما همچنان چشمان شرمزده و گنهكار، اما مشتاقمان را به زمين دوخته ايم. سر به جانب ديگري گردانده ايم و دستانمان را به كار دنيا مشغول داشته ايم ! و او هر روز دلتنگ عاشقي، منتظر ياريگري ، با گلويي بغش آلود، چشمان اميدوارش را كه از نگراني براي شيعيان اشك آلود است به آسمان دوخته :

- پس كي ؟

آري !‌امروز ديگر آن روزگار نيست، كه اين آخرين حجت خدا، بقيه الله الاعظم (عج) هم به سرنوشت اجداد اطهرش دچار گردد.

او در پس پرده مي ماند تا آنگاه كه مالك ها، عمارها، حبيب ها و ابالفضل هايش را پيدا كند.

اومانده است تا زمين خدا ،‌از حجت خالي نماند و ظهوراو محقق نمي شود مگر به حضور مالك ها،‌عمارها، و حبيب ها.

به راستي ! ما كه ادعاي علوي بودن را بر سينه داريم و چشم به راه قيام مهدي (عج) هستيم،

هيچ با خود فكر كرده ايم كه امروز هم نداي أين مثل مالك، أين عمار، أين ذوالشهادتين علي (ع) از حنجره فرزندش مهدي (عج) در فضا طنين انداز است !

هيچ با خود فكر كرده ايم كه امروز مهدي (عج) بيش از هر كس ديگر،‌در انتظار منتظران واقعي خويش است ؟!

هيچ با خود فكر كرده ايم كه آيا اين نداي حضرت را پاسخ دهنده اي هست؟

افسوس كه پاسخ دهندگان بسيار اندكند.

افسوس كه اگر شيعيان واقعي علي (ع) اندك نبودند، فرزندش در پرده غيبت باقي نمي ماند.

آري، آن هنگام كه نداي «فزت و رب الكعبه» علي (ع) در محراب مسجد كوفه طنين انداز شد،

چشمانش نگران چنين روزهايي بود.

روزهايي همچون امروز كه زمان بي تاب ظهور فرزندش و مكان بي قرار شنيدن نداي «أنا المهدي» اش مي باشد.

آيا او را جوابگويي هست؟

شيعيان علي !

 درك اين حقيقت را به كدامين لحظه واگذارده ايم؟ فرصت ها از دست مي رود.

شايد از هنگام ظهور اندكي بيش نمانده باشد !

لحظه ها از دست رفت،

عمرما بر باد رفت

هر كه مرد راه هست !! يا علي !

نوشته شده توسط الهی در 18:18 | موضوع:
• لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم دی 1384

                                          راز اعمال حج

همه برنامه‏ها و اعمال دين به ويژه عبادات، هديه‏اى از طرف خداوند و ره‏آوردى از ديار وحى و ملكوت است. هر عبادتى، ظاهرى دارد كه انسان با جسم و قالب خود به آن مى‏رسد و باطن و سرّى دارد كه تنها جان‏هاى مشتاق و قلب‏هاى آكنده از محبت خداوند و بريده از غير او، آن را درمى‏يابند. بهره‏مندى كامل از هر عبادت و رسيدن به عمق و مغز آن، در گرو آگاهى از اسرار آن و تحقّق بخشيدن به آن است. بخش مهم تزكيه نفوس در پرتو آشنايى با اسرار عبادت و دستورهاى دينى حاصل مى‏گردد و در اين ميان، حج و عمره ويژگى هايى دارند كه پى بردن به راز و رمز آنها را دشوار ساخته است. به همين خاطر، تعبّد در اين عبادت، بيش از ساير اعمال و برنامه‏هاى دينى است. رسول خداصلى الله عليه و آله هنگام لبيك گفتن به خدا عرض كرد: «لبيك بحجّة حقّاً، تعبّداً و رقّاً؛ خدايا من با بندگى و عبوديت لبيك مى‏گويم و اعمال حج را انجام مى‏دهم».
براى اينكه بهتر به اسرار حج پى ببريم، بايد سيره كسانى را كه حج راستين انجام داده‏اند، يعنى پيشوايان معصوم - عليهم السلام - را بياموزيم. آنان هم با آداب حج آشنا بودند؛ هم سنت‏ها و مستحبات حج را رعايت مى‏كردند و هم فرايض و واجبات آن را به جا مى‏آوردند و در كنار اين حكم‏ها و اعمال ظاهرى، تكيه گاه تكوينى و اسرار اين احكام را هم در نظر داشتند
.(صهباى صفا، ص 112)

آشنايى با اسرارِ حج و عمره از زبان فرزند حرم، امام سجاد(ع)، از لطافت و ظرافت ويژه‏اى برخوردار است. همان روح ستايش گرى كه فرزند مكه و منا و زمزم و صفاست. او اهل اين خانه و محرم اين حرم است؛ پس از راز درون آن، بيش از هر كس ديگر آگاه است؛ «اهل البيت ادرى بما فى البيت؛ اهل خانه از آن‏چه در آن است، آگاه‏تر از ديگرانند».
امام سجادعليه السلام، بعد از سفر حج، «شبلى» را ديد و به او فرمود: چه كردى؟ عرض كرد: از حج برمى گردم. امام‏عليه السلام فرمود: آيا ميقات رفتى؟ آيا لباس دوخته را از تن بيرون آوردى و لباس دوخته نشده (لباس احرام) را در بر كردى؟ آيا غسل احرام انجام دادى؟ شبلى عرض كرد: آرى. امام فرمود: آيا هنگام كندن لباس دوخته، قصد كردى كه از لباس گناه و عصيان بيرون آيى؟ عرض كرد: نه. حضرت فرمود: وقتى لباس دوخته نشده احرام را بر تن كردى، آيا نيت كردى كه جامه طاعت در بر كنى؟ عرض كرد: خير. امام پرسيد: وقتى غسل احرام انجام دادى، قصد كردى خود را از گناهان شست و شو كنى؟ عرض كرد: نه، من تنها لباس دوخته را از تن بيرون آوردم و لباس احرام را در بر كردم و غسل و نيت احرام كردم؛ آن گونه كه ديگران انجام مى‏دهند. امام فرمود: پس تو احرام نبسته‏اى؛ سپس فرمود: معناى بيرون آوردن لباس دوخته اين است كه «خدايا! من ديگر لباس گناه در بر نمى‏كنم و از هر گناه توبه كردم» و پوشيدن لباس دوخته نشده، بى رنگ، حلال و پاك احرام، به معناى «پوشيدن لباس طاعت» است.
معناى غسل كردن براى احرام اين است كه: «خدايا! من خود را از گناهانم شست و شو دادم و نه تنها ديگر گناه نمى‏كنم كه گناهان گذشته را نيز از خود دور كردم».
وقتى در ميقات تنظيف مى‏كنيد، يعنى خود را از نفاق و ريا تطهير مى‏كنيد. نظافت در ميقات، تنها پاك و طاهر كردن بدن نيست؛ بلكه نشانه و سمبلى از تطهير دل است.
راز لبيك گفتن آن است كه: «خدايا! من پيمان مى‏بندم كه هر چه طاعت توست بر زبان جارى كنم و هر چه معصيت توست، زبانم را بر آن ببندم. عقد احرام سه جزء دارد؛ پوشيدن دو لباس يا پارچه دوخته نشده، قصد حج يا عمره و لبيك گفتن. با گفتن لبيك، احرام بسته مى‏شود و اين عقد احرام است.
حضرت سجاد مى‏فرمايد: راز عقد احرام اين است كه «خدايا! ارتباطم را از غير تو گسستم و تنهابه تو پيوستم». و سرّ ورود به حرم اين است كه:«خدايا! من غيبت، بدگويى و عيب جويى احدى از ملت اسلام را نكرده، اين كارها را بر خود تحريم مى‏كنم». سرّ طواف، «حق مدار و حق جو بودن و فاصله نگرفتن از مركزيت توحيد» است.
آن امام همام - عليه السلام - وقتى به اسم حجرالاسود و لمس و بوسيدن آن رسيد، فريادى زد كه نزديك بود بى هوش شود و امام سجاد عليه السلام از شبلى پرسيد: مى‏دانى حجرالاسود چيست؟ حجر، يمين الله و دست خداست و معناى دست زدن به آن اين است كه: «خدايا! من تعهد مى‏كنم كه دست به گناه دراز نكنم».
امام‏عليه السلام پرسيد: آيا معناى ايستادن در جايگاه و مقام ابراهيم و نماز گزاردن در آن مقام را مى‏دانى؟ شبلى گفت: ظاهرش را انجام داده‏ام؛ ولى نيت هايى را كه مى‏فرماييد نكردم. امام - عليه السلام - فرمود: آيا وقتى در كنار مقام، دو ركعت نماز طواف گزاردى، قصد كردى كه ابراهيم گونه نماز بخوانى و بينى شيطان را به خاك بمالى؟ شبلى گفت: خير. اين سؤال به اين معناست كه آن كسى كه در حال نماز، حواسش جمع نيست و خضوع و خشوع ندارد، به جاى ابراهيم - عليه السلام - نايستاده است و اگر ابراهيم گونه نماز نخواند، بينى شيطان را به خاك نماليده است.
امام(ع) از شبلى پرسيد: آيا بين صفا و مروه، سعى كردى؟ شبلى گفت: آرى. (ع) فرمود: مى‏دانى راز آمد و رفت بين اين دو كوه چيست؟ يعنى: «خدايا! من بين خوف و رجا وبيم و اميد به سر مى‏برم». «صفا» يادآور تصفيه و تهذيب روح و «مروه» يادآور مردانگى و مروت است.
«تقصير» پالايش درون است؛ يعنى وقت آن است كه جمال خويش را در پاى آن جميل مطلق، قربانى كنى و تارهايى از مو يا قدرى از ناخن‏ها را به نيت او كوتاه كنى. غرور،كبر و نخوت، ديگر جايى براى ماندن در تو ندارد و بايد هر چه را غير اوست از خانه دل بيرون بريزى و دريچه دل را به سوى انوار معرفت و كمال بگشايى.
«طواف نساء» يادآور مقام و منزلت زن است و بايد نخستين ساكن اين ديار پاك يعنى «هاجر» را تكريم كنى؛ چه مرد باشى و چه زن. زن شايسته مقام مادرى است و بوسه بر پايش، بوسه بر دروازه‏هاى بهشت است و هفت مرتبه به نيت اين تجليل و تقدير، بايد كعبه را طواف كنى و در هر مرتبه چون به «حجر اسماعيل» مى‏رسى، تجلّى اين عظمت را به نظاره مى‏نشينى. زائران خانه خدا با طواف نساء و نماز آن، وفادارى خود را نسبت
به حقوق همسر و خانواده ابراز مى‏دارند و اهميت آن را به ياد مى‏آورند.

نوشته شده توسط الهی در 21:41 | موضوع:
• لینک ثابت   •